اگه روز آیندهیی باشه من با تو میسازم :)
من دلم میخواست میشد چشمامو ببندم
وقتی باز میکنم توو اتاقم ، خونه بابا اینا باشم ...
صبحونه با دوستام برم بیرون ، لب ساحل قدم بزنیم ،
حرف بزنیم ، از کار ، از دانشگاه ، از زندگی ، از آدمای مزخرفی که هر روز تحملشون میکنیم ...
آخرشم کلی عکس باهم بگیریم
توو ماشین کنسرت برگزار کنیم ...
ظهر برگردیم خونه و نتونیم ناهار بخوریم
یه پتو مسافرتی بندازم رو مرغ عشقای مامان و
پرده اتاقمو بکشم و توو تاریک ترین حالتِ اتاق سرمو بذارم رو بالشت و بخوابم
وقتی بیدار میشم هنوز هوا روشن باشه ، با مامان و سعیده بریم پارک بانوان پیاده روی ...
آش هم ببریم و بگیم عمه اینا هم بیان ...
من دوچرخه اجاره کنم و با عدنان مسابقه بذاریم
شب برگردیم خونه و دوباره چشمامو ببندم و وقتی باز میکنم
6 صبح پاییزِ تهران باشه ، با حسین بریم سرکار ...
و من ...
دلم تنگ میشه بیش از حد
برچسب:
نویسنده: سارا فدایی