مامانم مریض شده
سرما خوردگی نیست
یجورایی از خستگی زیاد بدنش خالی کرده
اما به من زنگ میزنه ، از من میخواد مراقب خودم باشم
هر روز نوشیدنی گرم بخورم ، هر روز یدونه سیب بخورم
خودمو تقویت کنم تا مریض نشم ...
امروز اولِ صبح تمامِ چیزایی که هر روز زنگ میزد و میگفت رو توو گروه
برام نوشته بود و منو منشن کرده بود ...
نگرانی رو میشد از توو پی ام هاش متوجه شد
سعیده همزمان برای مامان نوشته بود که ناهار درست کرده و میره پیشش
مامان نوشته بود علی دیشب برام غذا درست کرده
و من این طرفِ خط داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر دور افتاده ام
یهو به خودم اومدم دیدم دیگه نمیشه یهویی پاشم برم و همشونو ببینم و
تا همیشه همونجا بمونم که اگه لازم شد و سعیده نتونست
من غذا درست کنم
که اگه علی نبود من کاراشونو انجام بدم
که اگه لازم بود جانا و عدنان پیشِ من بمونن
من دیگه نیستم
هستما
ولی خیلی دورم
انقدر دور که دیگه نمیشه روم حساب کرد
انقدر دور که دیگه نمیشه روشون حساب کنم
امروز - اول صبحِ اواخرِ آبان
یهو متوجه شدم چقدر دور شدم و به روی خودم نمیارم
برچسب:
نویسنده: سارا فدایی